مناجات نامه

گفتم: جوانی سرگشته و گمگشته در بیابان ضلالت که مدعی عشق است.
گفتی: مدعی هستی؟ گواهی بر ادعای خود داری؟
گفتم: به سرور خود دروغ نمی گویم.
اشکم گواهی می دهد.
بیداری و دردمندی و بیماری و مصیبت من
اندوه و حیرت من،
شتاب و راه جویی من
پیوسته بیدار و گریانم.
آه من و درخشش ستارگان در خشان نیز شاهد من است.
گفتی:
راست می گویی:
که را می طلبی و خواسته ات چیست؟

کوشیدم که بگویم:
می خواهم که نخواهم، ولی مقام من نبود، سخن مرا هم وسعتی نبود،
به او جذب شدم.
گفتم: شنیده هایم را ای ماه اسرار.
ای کسی که لباسی از سندس سبز بر من پوشاندی
و با عاشق خاکی و خشک هم صحبت شدی.
ی مطلوب من،
از شما سخن می گویم،
نهان و عیان
همه چیز را به شما می بینم.
نجوایم را به شما می شنوم
و به شما زبان به سخن می گشایم.
آنگاه گفتی:
ای جان ،
کفش هستی را از پای به در کن
و از عشق بمیر و برای معشوق پاره پاره شو
و علاقه و خواسته و اشکهایت را به در خانه او بریز
مرکبت را به سوی
پ
روردگار آسمانها بران
و کرامات گونه گون را از دل دور کن.
در ساحل دریای قدس
معتکف و مراقب باش
تا از مناجات و مشاهده بهره مند شوی
به خدای یگانه و بی انباز پناه ببر
و بر اهل بطالت میل مکن
روزه بگیر و دائم در نماز باش
فقیر حق "جل و علا" شو
که قلب جوانی که تسلیم حق تعالی شود
به غایت و مقصود رسیده است.
هرکه بپیوندد می بیند.

 

 

/ 0 نظر / 5 بازدید