مقامات مردان خدا

نام كتاب : مقامات مردان خدا

مؤ لف : على مير خلف زاده

مقدمه

الحمد لله رب العالمین الصلوة والسلام على اشرف الانبیاء والمرسلین ابى القاسم محمد صلى الله علیه وآله المعصومین الذین اذهب الله عنهم الرجس وطهرهم تطهیرا سیما حجة بن الحسن روحى وارواح العالمین له الفداء.
قال الله تبارک وتعالى فی محکم کتابه العظیم (لقد کان فی قصصهم عبرة لاولى الالباب ) (سرگذشت آنها هشدار وبیدار باشى است براى خردمندان وعاقلان ) در این جمله کوتاه ، قرآن کریم انسانهاى عاقل را به فراگرفتن درسهاى اخلاقى وتربیتى واجتماعى دعوت فرموده است .
زیرا آگاهى از زندگى بزرگان از بهترین راهها براى رسیدن به یک حیات طیبه وزندگى سراپا خیر وسعادت است .
ما در این مجموعه قطره اى از مقامات مردان خدا را جمع نموده که بگوئیم مى شود به حد کمال رسید، زیرا مردان خدا همان کسانى که در صدد تصفیه دل وتطهیر روان وتذهیب وتزکیه نفس برآمده وسالیان خود را به شست و شوى قلب از آلودگیها وصفات شیطانى ورذایل نفسانى مشغول گشتند وبه تیغ عبادت وبندگى رشته صحبت دنیا را از داخل گسسته ویک سره به محبوب پیوستند وبه اجازه حق ، وسعه وجودى خویش وحد قرب به انجام برخى از امور خارق العاده وتصرفات غیر عادى در تکوین ونظام طبیعت شدند، لذا بر این شدیم که مقدارى از مقامات مردان خدا را در اینجا برشته تحریر درآوریم واز خداوند متعال خواستار توفیق روز افزون هستیم ، واین کتاب را به ساحت مقدس حضرت صاحب العصر والزمان (عج ) تقدیم وثواب آن بروح شهدا وعلماء ومؤ منین وبرادر شهیدم آشیخ احمد میرخلف زاده واصل گردد.
على میرخلف زاده
(1) (غذاى با برکت ) 
حضرت آیت الله العظمى (شیخ محمد على اراکى ) از مرحوم عالم عامل (آقا نورالدین عراقى ) نقل فرمود: آقاى (حاج غلامعلى کریمى ) که از تجار وشخص معتدمى بود، براى من نقل کرد وگفت :
یکى از اوقاتى که آقا نورالدین به تکیه در بیرون شهر رفته بودند، تجار گفتند، برویم پیشش من هم جزء آنان بودم ، رفتیم دور تا دور اطاق تجّار نشسته بودند، نزدیک ظهر شد ومنجر گشت که آقا نور الدین نهار بیاورد. نهارى که تهیه کرده بودند، یک قابلمه دونفرى بود که اندازه خودش وآقا سید باقر وشاید هم یک نفر دیگر.
جمعیت دورتادور اطاق نشسته بودند. به خدمتکارش گفت : نهار بیاور. او خنده اى کرد وفهماند که قابلمه ما کفایت اینان را نمى کند. (خودش بلند شد ورفت سر قابلمه ، وگفت : تو بشقاب بیاور، وهى بشقاب آوردند، هى پر کرد، دورتادور به همه داد. از این غذاى کم به همه داد چه برکتى پیدا کرده بود!)(1)
(2) (فوت مؤ من ) 
حضرت آیة الله العظمى (اراکى ) از مرحوم عالم ربانى (آقا نور الدین عراقى ) نقل فرمود:
(آقا سید محمد ملکى نژاد) که عمه زاده مرحوم (آقاى فرید عراقى ) بود، با من آشنایى دارد. خودش براى من نقل کرد وگفت که :
براى مرحوم آقا نور الدین خبر آوردند که (حاج آقا صابر) به زیادت کربلا رفته ودر همان جا فوت شده است .
حاج آقا صابر از معمرین وخودش هم پیشنماز واهل منبر بود وخیلى آدم معتبرى بود. مرحوم آقاى (حاج شیخ عبدالکریم ) هم خیلى به ایشان محبت داشت .
وقتى خبر فوت حاج آقا صابر را به آقا نورالدین رساندند، (ایشان سرش را روى کرسى گذاشت ، قدرى طول کشید وبعد سرش را بلند کرد وگفت : نه دروغ است ).
گفتند از کجا مى گویید؟ فرمود: چون وقتى مؤ منى از دنیا مى رود، هاتفى در میان آسمان و زمین ندا مى کند که فلان مؤ من فوت شد ومن هرچه گوش دادم نشنیدم ، پس دروغ است بعد هم همین طور شد، ماجراى فوت دروغ بود.)(2)
(3) (مردى که بر قبر شیخ مى گریست ) 
یکى از فرزندان مرحوم (شیخ مرتضى انصارى ) به واسطه نقل مى کند که :
مردى روى قبر شیخ افتاده بود وبا شدت گریه مى کرد. وقتى علت گریه اش را پرسیدند، گفت جماعتى مرا وادار کردند به اینکه شیخ را به قتل برسانم من شمشیرم را برداشته نیمه شب به منزل شیخ رفتم .
وقتى وارد اتاق شیخ شدم دیدم روى سجاده در حال نماز است ، چون نشست من دستم را با شمشیر بلند کردم که بزنم در همان حال دستم بى حرکت ماند وخودم هم قادر به حرکت نبودم به همان حال ماندم تا او از نماز فارغ شد بدون آنکه بطرف من برگردد گفت : خداوند چه کرده ام که فلان کس را فرستاده اند که مرا بکشد (اسم مرا برد). خدایا من آنها را بخشیدم تو هم آنها را ببخش .
آن وقت من التماس کردم ، عرض کردم : آقا مرا ببخشید، فرمود: آهسته حرف بزن کسى نفهمد برو خانه ات صبح نزد من بیا. من رفتم تا صبح شد همه اش در فکر بودم که بروم یا نروم واگر نروم چه خواهد شد بالاخره بخودم جراءت داده رفتم . دیدم مردم در مسجد دور او را گرفته اند، رفتم جلو وسلام کردم ، مخفیانه کیسه پولى به من داد و فرمود:
برو با این پول کاسبى کن .
من آن پول را آورده سرمایه خود قرار دادم وکاسبى کردم که از برکت آن پول امروز یکى از تجار بازار شدم وهر چه دارم از برکت صاحب این قبر دارم .(3)
(4) (آن عمل را ترک کن ) 
(حاج شیخ عبدالنبى نورى ) که از بزرگان علماء ومراجع تقلید بودند نقل کردند:
در ایام جوانى در تهران به تحصیل علم مشغول بودم ودر هر فنى از جمله کیمیا رغبتى داشتم اما این سرّ پنهانى بود وکسى از آن اطلاع نداشت . تا اینکه زمانى با جمعى از اهالى نور به زیارت ثامن الائمة حضرت رضا علیه السلام مشرف شدیم .
در سبزوار موفق شده تیّمُناً بزیارت حکیم عظیم الشاءن (حاج ملا هادى سبزوارى ) مشرف شدیم پس از زیارت ودست بوسى خواستیم از خدمت آن عالم بزرگ مرخص شویم ، مرا نگه داشت تا رفیقان بیرون رفتند. آنگاه مرا نصیحت فرمود که آن عمل خفى را که کسى از آن اطلاع ندارد ترک کنم . حاج شیخ عبدالنبى این را از مقامات آن بزرگوار مى شمرد.(4)
(5) (توجّه باطنى ) 
از جمله مقامات (آخوند ملا عبدالله یزدى ) (صاحب حاشیه ) اینستکه یک وقتى وارد اصفهان شد، چون قدرى از شب گذشته آخوند به توجّه باطن نظرى به شهر اصفهان نمود پس به ملازمانش فرمود: حرکت کنید که از این شهر با عجله بیرون رویم ، زیرا که چندین هزار بساط شراب مى بینم که در این شهر چیده شده .
پس حرکت کردند، هنوز بیرون شهر نرسیده بودند که وقت سحر رسید، آخوند دوباره توجه به شهر اصفهان کرد پس به ملازمان فرمود: برگردید زیرا چندین هزار سجّاده را مى بینم که پهن شده ونماز شب مى خوانند واین جبران آن معاصى را مى نماید.(5)
(6) (آتش متعرّض خرمن نشد) 
حضرت آیة الله (شیخ محمد على اراکى ) نقل فرمود:
پدرم نقل کرد که آخوند کبیر (ملا محمد، پدر مرحوم آقا ضیاء عراقى ) ارتزاقش از یک قطعه زمینى در همان اطراف سلطان آباد (اراک ) بود. زراعت مى کرد ونان سال خودش وعیالش از همان قطعه زمین بود.
یک وقت که حاصل زمین را در خرمنگاه جمع کرده بودند در اطرافش هم خرمنهائى بوده است ، کسى عمداً یاسهواً آتش ‍ روشن مى کند. باد هم بوده وآتش افتاده بوده توى خرمنها. به محض افتادن آتش ، خرمن ها آتش مى گیرد، آتش همه خرمن ها را مى گیرد.
کسى به آخوند مى گوید: چرا نشسته اى ؟ نزدیک است آتش خرمن شما را بگیرد. آخوند تا این را مى شنود عبا وعمامه را بر مى دارد وقرآن را به دست مى گیرد و به بیابان مى رود و رو به آتش مى گوید: اى آتش ! این نان خانواده واهل وعیال من است ترا به این قرآن قسم به این خرمن متعرّض نشو!
پدرم مى گفت : تمام آن قبّه ها (کپّه هاى خرمن ها) که در اطراف بود خاکستر شد واین یکى ماند. هر کس که مى آمد، انگشت به دهان مى گرفت و متحیّر مى شد که این چه جور سالم مانده ! ولى من از قضیه خبر داشتم .
پدر مرحوم آقا ضیاء (عراقى ) اینطور شخصى بوده است رحمة الله علیهم .(6)
(7) (سلام او بمن رسید) 
مقامات بسیار ومکاشفات بى شمار از مرحوم (حاج ملا هادى سبزوارى ) نقل کرده اند. ما در اینجا به ذکر یکى از آنها قناعت مى کنیم :
در سال 1284 قمرى (ناصرالدین شاه ) به قصد خراسان نخست به سوى (حضرت عبدالعظیم ) حرکت مى کند.
در عرض راه مردى را به حالت انتظار مشاهده مى کند شاه قاجار از آنجا که بر جان خود بیمناک بوده به یک نفر از ملتزمین رکاب خود دستور مى دهد که برود وببیند آن شخص پیاده کیست وچه کار دارد؟
پیشخدمت شاه خود را به او رسانیده ودر نزدیکش مى ایستد مى بیند مردى ژولیده موى و ژنده پوش است ، از او سبب توقّفش را کنار جاده سؤ ال مى کند:
آن مرد مى گوید: گویا شاه قصد خراسان را دارد پس به سبزوار هم خواهد رفت به ایشان عرض کنید در سبزوار وقتى با حاج ملا هادى ملاقات کردید سلام مرا به او برسانید.
فرستاده شاه با تعجّب به او نگاهى کرده وسپس به سوى کالسکه مى شتابد. شاه موضوع را از او سؤ ال مى کند، پیشخدمت عرض مى کند مردى مجنون بود که قصد رفتن به شهر را داشت .
ناصر الدین شاه بعد از فراغت از زیارت حضرت عبدالعظیم به سوى خراسان حرکت مى کند. در سبزوار، در کوشک با حاجى ملاقات مى کند وسپس روز بعد به منزل او مى رود.
مرد عارف تا اواسط بیرونى از شاه استقبال به عمل مى آورد و سپس او را به اتاق مخصوص خود که با بوریا مفروش بوده راهنمائى مى کند. در ضمن مذاکرات مختلف ، شاه از حاجى مى خواهد که دعاى خیرى در حقّش بنماید. وى پاسخ مى دهد من در تمام اوقات مؤ منین را دعا مى کنم شاه مى گوید: دلم مى خواهد در حق من دعائى مخصوص بفرمائید. مرد عارف دست بسوى پروردگار خویش دراز کرده ومى گوید: (خدایا پادشاه اسلام را رعیّت پرور کن ). در بین این مذاکرات آن پیشخدمت وارد اطاق مى شود.
صاحب اسرار با نظر راءفت توجهى به او نموده و مى فرماید: (فرزند، اگر چه سلام آن مرد را که در بین راه تهرن وحضرت عبدالعظیم ایستاده بود به من نرسانیدى اما بدان که سلام او به من رسید).
شاه با کمال تعجّب جریان را از پیشخدمت سؤ ال مى کند وقتى پس از ملاقات پیشخدمت صدق قضیّه را عرض مى کند ناصر الدین شاه سخت متعجب مى شود وبیش از پیش به این مرد بزرگ علاقه مند مى گردد(7).
(8) (مقام سید محمد باقر قزوینى ) 
در احوال سید جلیل الشاءن صاحب مقامات عدیده (محمد باقر بن احمد حسینى قزوینى ) در (نجم الثاقب ) در حکایت نور ودوّم نقل فرموده که :
(امام عصر) ارواحنا له الفداه او را خبر داد به اینکه ترا علم توحید روزى خواهد بود. بعد از این بشارت شبى در خواب دید دو ملک بر او نازل شدند ودر دست یکى از آن دو چند لوح است که در آن چیزى نوشته و در دست دیگرى ترازوئى است پس در هر کفه ترازو لوحى را مى گذاشتند وبا هم موازنه مى کردند آنگاه آن دو لوح متقابل رابه من نشان مى دادند ومن آنها را مى خواندم تا در آخر الواح دیدم ، ایشان عقیده هر یک از اصحاب پیغمبر واصحاب ائمه علیهم السلام را با عقیده یکى از علماء امامیّه از سلمان وابوذر تا آخر نوّاب اربعه واز کلینى و صدوقین وشیخ مفید وسید مرتضى وشیخ طوسى تا دایى او علامه بحر العلوم وبعد از ایشان از علماء رضوان الله علیهم مقابله مى کنند:
سید فرموده بود پس در این خواب بر عقائد جمیع امامیّه از صحابه واصحاب ائمه علیهم السلام وبقیه علماء امامیّة ، مطلع شدم وبر اسرارى از علوم که اگر عمر من عمر نوح بود ودر پى این گونه معرفت مى رفتم به عشر از اعشار آن مطلع نمى شدم احاطه نمودم .(8)
(9) (مرض طاعون ) 
جناب (سید مهدى قزوینى ) نقل کرد: براى من که دو سال قبل از آمدن طاعون در عراق ومشاهد مشرفه در سنه 1246 ه‍ ق ما را به آمدن مرض طاعون خبر داد وبراى هر یک از ما که از نزدیکان وى بودیم دعا نوشت ومى فرمود: آخرین کسى که به مرض ‍ طاعون خواهد مُرد، من خواهم بود وبعد از من مرض طاعون رفع خواهد شد.
چون (حضرت امیر المؤ منین ) علیه السلام به او خبر داده بود و در خواب به او این کلام را فرموده (بِکَ یَخْتَمَ یا ولدى ).
ودر آن طاعون خدمتى به اسلام واسلامیان کرد که عقول متحیّر مى ماند. ایشان متکفّل تجهیز وتکفین جمیع اموات شهر وخارج شهر بود که بیش از چهل هزار نفر بودند و بر همه نماز مى خواند وبراى بیست ، سى نفر یک نماز مى خواند یک روز بر هزار نفر یک نماز خواند. وبعد هم همان طور شد که ایشان فرموده بود بعد از ایشان مرض طاعون برداشته شد.
(10) (اى باد ساکن شو) 
(سید مهدى قزوینى ) چنان بود که احتیاط مى کرد که کسى دستش را ببوسد ومردم منتظر بودند که به حرم بیاید، چون به حرم مشرّف مى شد اگر دستش رامى بوسیدند ملتفت نمى شد ونیز شیخ مرحوم در مستدرک نقل فرموده از جناب آقا سید مهدى که یک وقتى با جماعتى از صلحاء وعلماء در سفینه اى بودند که ناگاه باد سختى وزیدن گرفت که کشتى به تلاطم درآمد ومردم ترسان وهراسان شدند.
مردى زیاد وحشت مى کرد ومتوسل به ائمه مى شد وگریه مى کرد ولى جناب سیّد مانند کوهى نشسته بود چون اضطراب آن مرد را دید فرمود: از چه مى ترسى ؟ همانا باد ورعد وبرق تمامى مطیع امر الهى مى باشد پس گوشه عباى خود را جمع کرد واشاره به سوى باد کرد مثل آنکه مگس را دور کند فرمود: اى باد ساکن باش ! پس باد ساکن شد وکشتى قرار گرفت .(9)
(11) (توسل به قرآن ) 
ثقه عدل جناب (حاج محمد حسن ایمانى ) سلمه الله تعالى فرمودند:
زمانى امر تجارت پدرم مختل شد وگرفتار بدهکارى هاى زیاد ونبودن قدرت اداء آنها شد. در آن هنگام مرحوم (حاج شیخ جواد بیدآبادى ) از اصفهان به قصد شیراز حرکت نمود وچون آن بزرگوار مورد علاقه شدید پدرم بود در شیراز به منزل ما وارد میشدند به والد خبر رسید که آقا به قصد شیراز حرکت کرده اند وبه آباده رسیده اند.
مرحوم پدرم گفتند: در این هنگام شدّت گرفتارى ما، آمدن ایشان مناسب نبود. چون ایشان به زرقان مى رسند پنج تومان به کرایه مرکب اضافه مى نمایند ومرکب تندرویى کرایه مى کنند که بلکه قبل از ظهر روز جمعه به شیراز برسند وغسل جمعه را قبل از ظهر بجا بیاورند که قضا نگردد (چون آن بزرگوار سخت مواظب مستحبات بودند خصوصاً غسل جمعه که از سنن اکیده است ).
خلاصه پیش از ظهر جمعه وارد منزل شدند در حین ملاقات پدرم فرمودند: بى موقع وبى مناسب نیامده ام شما از امشب باتمام اهل خانه شروع کنید به خواندن سوره مبارکه انعام به این تفصیل که بین الطلوعین مشغول قرائت سوره شوید وآیه (وربک الْغَنّىَّ ذُوالرحمة ) را تا آخر دویست و دو مرتبه تکرار کنید (به عدد اسماء مبارکه ربِّ ومحمّد صلّى الله علیه وآله وعلى علیه السلام ).
پس حمّام رفتند وغسل جمعه کردند وبه منزل مراجعت فرمودند وما از همان شب شروع کردیم به قرائت ، پس از دو هفته فرج شد و از هر جهت رفع گرفتارى ها گردید وتا آخر عمر مرحوم پدرم در کمال رفاه بودند.(10)
(12) (میرزاى شیرازى وزائر خراسانى ) 
جناب (آقاى سید عبدالله توسّلى ) نقل کرد که :
زائرى از اهل خراسان دو الاغ خرید وبا عیال واطفالش به قصد تشرف به کربلاى معلّى حرکت کرد. به یعقوبیّه که رسید، یک الاغ با خورجینش را دزد برد، مخارج سفرش در میان آن خورجین بود، این بیچاره اطفال را سوار الاغ کرد وخودش با عیالش ‍ پیاده مشرّف شدند به سامراء.
بعد از زیارت عسکریین علیهم السلام به خدمت مرحوم (آیت الله حاج میرزا حسن شیرازى ) رحمه الله علیه مشرّف شد درب منزل ، (آخوند ملا عبدالکریم ) ملازم مرحوم میرزا به او گفت : تو فلان کس خراسانى هستى که الاغت را دزد برده ؟
گفت : بلى . او را آورد خدمت میرزا در حالى که جمعیّت زیادى در خدمت میرزا بودند میرزا تا آن مرد را دید او را نزدیک طلبید وبیست وپنج قرآن به او داد و فرمود: پسرت به مکّه مشرّف شده وشنیده که تو با عیال واطفال به کربلا مشرّف شده اى ، جهت مخارج تو صد تومان بدست یک حاجى خراسانى داده به کربلاى معلّى مشرف مى شوى و در ایوان (حضرت سیدالشهداء) آن شخص خراسانى را ملاقات خواهى کرد وصد تومان را به تو خواهد داد و این بیست و پنج قران به جهت مخارجت از اینجا تا کربلااست . آن شخص خراسانى متعجبانه از خدمت مرحوم میرزا بیرون شد و به کربلا رفت ، میان ایوان شخصى از اهل خراسان را دید، بعد از گفتگو به او گفت : الا ن میان حرم مطهّر یکى از حاجى هاى خراسانى که از مکه مراجعت نموده سراغ تو را مى گیرد هنوز حرفش تمام نشده بود که آن حاجى از حرم بیرون آمد ودر ایوان این شخص را دید و شناخت وصد تومان را که پسرش فرستاده بود به او داد آن مرد خراسانى نزدیک بود که از کثرت تحیّر دیوانه شود(11).
(13) (تو زنده خواهى ماند) 
(فاضل عراقى ) در (دار السلام ) از (محقق رشتى ) واو از فرزند عارف جلیل القدر وعالم متبحّر (حاج سید على شوشترى ) نقل مى کند که :
در سال 1260 مرض وبا در نجف اشرف بروز کرد اواسط شب پدرم حاج سید على شوشترى به این مرض مبتلا شد چون حال او را پریشان دیدم از ترس آنکه مبادا فوت کند وشیخ مرتضى از ما مؤ اخذه کند که چرا براى عیادت به او اطلاع نداده ایم چراغى روشن نمودم که به منزل شیخ برویم واو را مطلع سازیم ، پدرم متوجّه شده گفت کجا مى روید؟
عرض کردیم به منزل شیخ .
گفت : شما نروید شیخ خودش الا ن تشریف مى آورد.
لحظه اى نگذشت که شیخ به اتفاق خادمش ملا رحمت الله تشریف آورد. سید را مضطرب وپریشان دید به او گفت : مضطرب نباش خوب مى شوى انشاء الله .
سید عرض کرد: از کجا مى فرمائید؟
فرمود: من از خدا خواسته ام که تو بعد از من باشى وبر جنازه من نماز بخوانى .
گفت : چرا این را خواستى ؟
فرمود: حال که شد و به اجابت نیز رسید پس قدرى نشست وسؤ ال وجواب ومطایبه وشوخى با هم کردند بعد شیخ تشریف برد.
فردا در درس فرمود: مى گویند سید على مریض است هر کس از طلاب مى خواهد به عیادت او برود با من بیاید، پس با جمعى از طلاّب تشریف آورد مثل کسى که هیچ خبرى ندارد احوال سیّد را مى پرسید.
من خواستم عرض کنم که شما دیشب اینجا بودید ناگاه سید انگشت به دندان گذاشت واشاره کرد، من هم سکوت کردم .
سید حالش خوب شد تا شیخ از دنیا رفت واو طبق وصیّت شیخ بر جنازه اش نماز خواند.(12)
(14) (حاجى کلباسى و باران ) 
مرحوم (حاج ملا اسماعیل سبزوارى ) در کتاب (جامع النّورین ) مى نویسد:
یادم مى آید در زمان مرحوم (حاجى کلباسى ) یک سال باران نیامد. (منوچهر خان معتمد الدوله ) آمد خدمت حاجى عرض ‍ کرد: مردم استدعا مى کنند که سرکار به دعاى باران تشریف ببرید حاجى متعذّر شدند که من پیرم و قوت رفتن ندارم .
(معتمد الدّوله ) عرض کرد: تخت روان براى شما مى فرستم که در آن بنشینید و تشریف بیاورید. آن مرحوم فرمودند: آخر با تخت غصبى به دعاى باران رفتن وطلب باران نمودن چه مناسبت دارد وآیا خداوند آن دعا را مستجاب مى کند؟
آقا محمد مهدى پسر مرحوم حاجى عرض کرد: خودمان تخت براى شما مى سازیم وچوب هم در خانه داریم . آقا فرمود: عیبى ندارد پس فرستادند نجار آمد تخت را ساخت . آنگاه در میان شهر جار کشیدند که از روز شنبه مردم روزه بگیرند که روز دوشنبه با حال روزه به همراه حاجى به دعاى باران حاضر شوند. پس مردم روزه گرفتند و در روز موعود اجتماع کرده آمدند. حاجى بر روى تخت نشست اطراف تخت را گرفتند. و به طرف تخت فولاد بردند از آن طرف ارامنه اصفهان هم آمدند صف کشیدند و کتابهاى انجیل را باز کردند. از طرف دیگر یهودى هاى اصفهان هم تورات را برداشته آمدند، مرحوم حاجى برگشت نگاهى کرد دید ارامنه یک طرف صف کشیده اند، یهودى ها از یک سمت ، سرش را برهنه نموده به سوى آسمان بلند کرد و عرض کرد: خدایا ابراهیم محاسنش را در اسلام سفید کرده امروز مرا پیش یهودى ها ونصارى خجالت مده که یک دفعه ابر آمد ودر همان ساعت باران شروع شد.(13)
(15) (سید مرتضى کشمیرى ) 
ونیز جناب سید مزبور نقل فرمود: از جناب (علم الهدى ملایرى ) که فرمود: در اوقات اقامت در نجف اشرف براى تحصیل علوم دینیه چندى براى معیشت در مضیقه بودم تا آنکه روزى براى تدارک نان براى عیال هیچى نداشتم از خانه بیرون رفتم و با حالت حیرت وارد بازار شدم و چند مرتبه از اوّل بازار تا آخر بازار رفتم و آمدم و به کسى هم اظهار حال خود نمى کردم پس با خود گفتم در بازار این طور آمد و رفت کردن زشت است ، لذا از بازار خارج شدم تا نزدیک خانه حاج سعید رسیدم ، ناگاه مرحوم (حاج سید مرتضى کشمیرى ) اعلى اللّه مقامه را دیدم به من که رسید ابتداء فرمود: ترا چه مى شود؟
جدّت امیر المؤ منین نان جو مى خورد و گاهى دو روز هیچ نداشت . پس مقدارى از گرفتارى هاى آنحضرت را براى من فرمود و مرا تسلیت داد وامر به صبر کرد وفرمود: صبر کن البته فرج مى شود و باید در نجف زحمت کشید ورنج برد.
پس از آن چند فلس (پول رائج آن زمان ) در جیبم ریخت وفرمود: آن را شماره نکن و هر چه مى خواهى خرج کن ! ایشان رفتند و من آمدم بازار و از آن پول نان و خورش گرفته و به منزل بردم تا چند روز از آن پول نان و خورش مى گرفتم .
با خود گفتم حال که این پول تمام نمى شود و هر وقت دست به جیب مى کنم پول موجود است خوب است بر عیال توسعه بدهم ، پس در آن روز گوشت خریدم ، عیالم گفت : معلوم مى شود برایت فرج حاصل شده ؟
گفتم : بلى . گفت : پس مقدارى پارچه براى لباس ما تدارک کن پس به بازار رفتم و از بزّازى مقدارى پارچه که خواسته بودند خریدم ودست در جیب کرده مقدارى پول بیرون آورده و در جلوى بزاز ریختم وگفتم قیمت پارچه ها را بردار اگر زیاد آمد به من بده واگر کسر آمد من به تو مى دهم .
بزّاز پول ها را شمرد بدون کم و زیاد مطابق آمد و بیش از یک سال حال من این بود و از آن پول خرج مى کردم وبه کسى هم اطلاع ندادم تا آنکه روزى براى شستن ، لباس خود را بیرون آوردم و از اینکه آن پول را از جیبم بیاورم غفلت کردم واز خانه بیرون رفتم . موقع شستن لباس یکى از فرزندانم دست در جیب کرده آن پول را بیرون آورده به مصرف مخارج همان روز رساندند وتمام شد.(14)
نیز سید مزبور از (شیخ حسین حلاوى ) شاگرد مرحوم سید کشمیرى نقل کرد که گفت : در نظر داشتم با دختر (سید محسن عاملى ) ازدواج کنم از سید استاد خواستم استخاره کند جناب سید قدرى تاءمل کرد پس فرمود خوش ندارم علویه با غیر علوى ازدواج کند چون چنین فرمود از استخاره منصرف شدم .(15)
(16) (مرحوم بید آبادى ) 
مرحوم (بید آبادى ) اعلى الله مقامه به قصد تشرف به مدینه منوّره از طریق بوشهر به شیراز تشریف آوردند و قریب دو ماه توقف کردند. در آن ایام بین عموم طبقات مردم دو دستگى ایجاد شده بود، یعنى : مشروطه خواهان و استبداد طلبان .
مرحوم بیدآبادى به مسئله اصلاح ذات البین وجلوگیرى از فساد وتفرقه اهمیّت زیادى مى دادند و در این اختلاف هم زیاد کوشش فرمود. حتى شخصاً به منزل مرحوم علامه (حاج شیخ محمد باقر اصطهباناتى ) که از طرفداران مشروطه بود تشریف بردند وهر چه کوشیدند این غائله را برطرف نمایند سودى نداد.
پس از آن ناگهان عازم حرکت از شیراز شدند وهر چه اصرار کردیم که توقف نمایند نپذیرفت وفرمود: به زودى در این شهر آتش فتنه روشن مى شود و در آن عده اى کشته و خونها ریخته مى گردد.
آن وقت حرکت کردند وچند نفر از اخیار در خدمتشان حرکت کردند از آن جمله مرحوم (حاج سید عباس ) و (آقا میرزا محمد مهدى حسن پور

/ 0 نظر / 22 بازدید